مادر که عزم رفتن از این خانه دارد(فاطمیه)

 

مادر که عزم رفتن از این خانه دارد

آرام آرام ای خدا جان می سپارد

 

هر شب کنار بستر او یک فرشته

می آید و زخم تنش را می شمارد

 

آلاله می ریزد به روی شانه هایم

بر سینه اش وقتی سرم را می فشارد

 

پهلو به پهلو می شود وقتی به بستر

امکان ندارد لاله سرخی نکارد

 

دیشب که گشتم پیکرش را خوب دیدم

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارد

 

از روی دلسوزی برای گیسوانم

خم می شود تا شانه را بالا بیارد

 

پرواز مجروح صدایش بی سبب نیست

یک فاصله در استخوان سینه دارد

 

می گیرد از دستم لباس زخمی اش را

پیراهنی کهنه به جایش می گذارد

 

خاکستر پروانه ها بر دامن او

شام غریبان را برایم می نگارد

 

چشمان بابایم پر از ابر بهاری است

اما خجالت می کشد اینجا ببارد

 

علی اکبر لطیفیان

دیگر در آسمان امیدم ستاره نیست(فاطمیه)

دیگر در آسمان امیدم ستاره نیست

انگار جز یتیم شدن راه چاره نیست

 

حالا که عازم سفری پس مرا ببر

درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

معجر ز چهره باز کن امشب که بعد از این

فرصت برای دیدن رویت دوباره نیست

 

جای سلام پلک به هم میزنی چرا

راهی برای حرف زدن جز اشاره نیست ؟

 

این یادگارها که به من هدیه میدهی

در بین شان چرا اثر از گوشواره نیست

 

معلوم شد چرا ز کفن ها یکی کم است

سهمی برای آن بدن پاره پاره نیست

 

علی صالحی

نگاه مبهمی امشب به آسمان داری(فاطمیه)

نگاه مبهمی امشب به آسمان داری

خدا به خیر کند نیتی نهان داری

 

چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا

که قصد شعله کشیدن به باغ مان داری

 

حسین این طرف و آن طرف حسن انگار

خدا نکرده سر ترک این و آن داری

 

بس است دسته دستاس هم پر از خون شد

اگر غلط نکنم قصد پخت نان داری

 

هزار شکر که دست تو لرزشی دارد

دلم خوش است عزیزم کمی تکان داری

 

نه زخم بسترت این روزها رهایت کرد

نه از حرارت و از سرفه ها توان داری

 

نوازشم مکن از طرز شانه ات پیداست

میان سینه خود درد بی امان داری

 

که چند دنده فقط سالم است باقی نه

چقدر زخم و ترک روی استخوان داری

 

شکست دست تو را قنفذ و نفس میزد

هنوز نام علی باز بر زبان داری

 

مغیره میزد و میگفت خسته ام کردی

که بعد این همه ضربه هنوز جان داری

 

شما چهار بهشتید پس چرا سه کفن

چقدر حرف نگفته برای مان داری

 

وصیتت شده تا از حسین نوحه کنم

شب است و باز پرستار روضه خوان داری

 

نفس بده که بگویم چه گفته ای با من

غروب میشود و تو نفس زنان داری....

 

....به روی خیمه پر شعله خاک میریزی

که چند دختر نوپا در آن میان داری

 

دو دست دخترکی روی گوش ها میگفت:

تو هم به روی سرت زخم خیزران داری

 

تو دست بر سر او میکشی و میگوئی

چقدر لخته خون بین گیسوان داری

 

رباب در بغلت ضجه میزند بی بی

به نیزه دار بگو طفل بی زبان داری

 

حسن لطفی 

پس از مصیبت در، در بدر شدم ، مادر (فاطمیه)

پس از مصیبت در، در بدر شدم ، مادر

همین که از خبرت با خبر شدم مادر

 

نوشته اند : چهل تن به یک نفر من هم

اسیر صورت آن یک نفر شدم مادر

 

میان شعله ی آتش چه آمده به رخت

که من ز داغ رخت شعله ور شدم مادر ؟

 

چه آمده به سرت ؟ باز چهره پوشاندی !

دوباره زخمی زخم بصر شدم مادر ؟

 

حسن نگاه به دیوار خانه می نالد:

شهید روضه ی مسمار در شدم مادر!

 

نشسته ام .. که تو شب ها دگر نمی خوابی

شکسته ام ز غمت، پیر تر شدم مادر

 

رهم دهید به خانه که بی لیاقت من 

به روضه خوانیتان مفتخر شدم  مادر

 

دعا کنید برایم به حق چادرتان

نیازمند دعای سحر شدم مادر

 

شما که عازم راه سفر شدی مادر،

پس از شما چقدر در بدر شدم مادر

 

مجتبی کرمی


من یه عمر آرزومه یا حسن غریب مادر(فاطمیه)

من یه عمر آرزومه یا حسن غریب مادر

تو بقیع حرم بسازیم بهتر از این که نمیشه

 

یا حسن غریب مادر قربون ضریح خاکی ات

نه یه شمعی نه یه زائر دل ما آروم نمیشه

 

تو غریبی اما قبر مادرت کجاست آقاجون

غربت قبرهای خاکی پس چرا تموم نمیشه

 

یه سوالی دارم آقا توی کوچه های این شهر

یه زن و یه مشت حرومی بدتر از این که نمیشه

 

اگه سیلی خورده باشه یه خانم میون کوچه

اون میون گوشوار گوشش پس چرا پیدا نمیشه

 

من شنیدم راه خونه از کوچه چند قدمی بود

زن بارادار مریض راه بره تا خونه نمیشه

 

جای پا بود روی چادر چادر قشنگ مادر

برا بچه دیدن این دیگه بد تر که نمیشه

 

حسنم عزیز مادر به بابا نگی چی دیدیم

برا مردا بدتر از این دیگه غصه ای نمیشه

 

صورتش کبود مادر بازو شو شکست یه نامرد

خون میریخت ز زخم سینه خون ریزی تموم نمیشه

 

چند روزه بابام تو خونه داره یه تابوت میسازه

مادرم می پرسه حیدر پس چرا تموم نمیشه

 

زینبم عزیز مادر این سه تا کفن پیش تو

اما واسه ی حسینم غیر بوریا نمیشه

 

دخترم یه روز میاد که تو میری رو تل خاکی

من تو گودی ام عزیزم مادرش نیاد نمیشه

 

((یا حسین غریب مادر تویی ارباب دل من))

دل من گرفته آقا نیاد کربلا نمیشه

 

من خرابم و برا من هیچ جا کربلا نمیشه

تو نگو واسه دل من تو حرم یه جا نمیشه

 

یه غریب بی کس و کار که ندیده کربلا رو

اگه من بیام به پابوس از تو چیزی کم نمیشه

 

یاد بین الحرمین و اون شبی که تو رو دیدم

داد زدم بهتر از این در هیچ کجا پیدا نمیشه

 

دل من گرفته آقا مثل اون غروب جمعه

عصر جمعه تو حرمیت هیچ کسی تنها نمیشه

 

هرکسی کربلا رفته می دونه که من چی میگم

اصلا انگار تو حریمش درد دوا نشه نمیشه

 

همه عالم رو بگردی از قشنگی توی دنیا

مثل پرچم رو گنبد طلای آقام نمیشه

 

اگه تو بازار یوسف یه گدا اومد تو خوبا

چیزی از گرمی بازار یوسف که کم نمیشه

 

یه نگام کن آقا جونم واسه تو زیاد نوکر

اما واسه من نوکر هیچ کی مثل تو نمیشه

 

هرکی پرسید تو کی هستی من نشون تو رو دادم

دست رد نزن به سینه ام که بی تو اصلا نمیشه

 

یک نگاه کن سگم آقا اومدم بر در خونت

در این خونه یه سگ هم حتی رو سیاه نمیشه

 

من یه عمره خوردم آقا نمک و شکست نمکدون

اما از کرامت تو زره ای که کم نمیشه

 

کاسه لیس نوکراتم یه گدای خونه زادم

تو منو آوردی هیئت بهتر از این که نمیشه

 

یا امام رضا مدد کن من اگه برم تو جنت

میگم آی خدا واسه من هیچ کجا مشد نمیشه

 

یه کبوتر غریبم که تو صحن ات لونه داره

یه کمی دونه بپاش که از تو چیزی کم نمیشه

 

دوست دارم باز بکشم پر توی صحن انقلابت

میون صحن های مشهد هیج جا گوهرشاد نمیشه

 

تشنه ام تشنه ی آبم آب سقاخونه ی تو

می ناب و آب کوثر هیچ کدوم مثل اش نمیشه

 

یارضا جون جوادت دل من بیاد زیارت

یه دیوونه بین خوبات بیاد از کرم نمیشه

 

گفته اند صفا و مروه نرسد به پای مشهد

من میگم تو کل عالم هیچ کجا مشد نمیشه

 

مزد این گدای شاعر یه سحر تو صحن حیدر

طبع دل تا نره اونجا طبع شاعری نمیشه

 

این دل خراب و مستم می پره تا صحن حیدر

برا یه دل دیونه هیچ کجا نجف نمیشه

رضا حسن پور

این شعر هم غم است بیا یک غزل بخند(فاطمیه)

این شعر هم غم است بیا یک غزل بخند


یک لحظه هم شده,رخ خود را به غم ببند


با خنده ات تمام تنت تیر می کشد...


اما بیا به خاطر این کودکان بخند


سخت است؛انتظار زیادی است؛خب نخند!


 گهواره را نگاه نکن چشم خود ببند


هرشب دعا به جان همه کردی و بیا


امشب دخیل برای شفای خودت ببند


گیسوی دخترت,چه پریشان شده ببین


جان علی بیا واین شب آخرکمی بخند

                                                                             رضاحسن پور


 

این روز ها حال مادر من هیچ خوب نیست(فاطمیه)

این روز ها حال مادر من هیچ خوب نیست

این حال درد جان علی است و خوب نیست

وقتی پـــــــدر,رو بـــه زهرای خــــــود کند

گـــــــوید که بهترم,ولــــی هیچ خوب نیست

در بستر است و گاه به پــهلو که می شود

خـــــون می چکد, و این هیچ خــوب نیست

گــاهی نگاه می کنم بر آن در کـه سوخته

مسمار خونی است کـه این هیچ خوب نیست

وقتی که راه رفت ودست بـه پهلو گرفته بود

ده بار خورد زمین کـه این هیچ خوب نیست

از آن شبی کـه نمازش را نشسته خــــواند

فهمیده ام کـه حال مادر من هیچ خوب نیست

رضا حسن پور

خیر العمل محبت زهرا و حیدر است...

 

قرآن گشودم آیه ی محشر بیاورم

میخواستم که سوره ی کوثر بیاورم

 

من کیستم زفاطمه سر در بیاورم

باید کسی شبیه پیمبر بیاورم

 

هنگام وصفت عقل  مرا ترک می کند

معراج رفته شان تو را درک میکند

 

با نور تو زمین شرف آسمان گرفت

چل روز مصطفی ثمری بی کران گرفت

 

پا بر زمین گذاشتی و خاک جان گرفت

تا آمدم بگویم زهرا زبان گرفت

 

گفتم که رخصتی بده بهتر بخوانمت

مهرت اجازه داد که مادر بخوانمت

 

مادر سلام، گوشه ی چشمی به ما کنید

مادر سلام، درد مرا هم دواکنید

 

با این امید در زده ام تا که وا کنید

لطفی به این اسیر یتیم گدا کنید

 

حالا اگر چه چادر تو وصله دار هست

من سائلم همیشه برایم انار هست

 

یا آیه آیه آیه ی خود(( هل اتی)) کنی

یا از کرم لباس عروسی عطا کنی

 

چادر امانتی بدهی تا چها کنی

یک قوم را به نور خدا آشنا کنی

 

دنیا تو را نخواست که اینقدر زشت شد

خاکی که زیر پای تو آمد بهشت شد

 

دنیا تمام ظلمت و تو ماورای نور

با تو کم است فاصله تا انتهای نور

 

همسایه ات اگر که شده آشنای نور

این بوده است از برکات دعای نور

 

در آسمان نور چه بدری ،شبیه توست

در سال یک شب است که قدری شبیه توست

 

در خانه عطر سیب تو از بس جمیل بود

یادآور بهشت خدای جلیل بود

 

سرچشمه ی وضوی تو از سلسبیل بود

جاروی خانه ی تو پر جبرئیل بود

 

دنیا به پای مهر تو از شرم آب شد

آبی که گشت مهرییه ی تو گلاب شد

 

آنکه تورا به جمله ی لولاک می شناخت

درک تورا فراتر از ادراک می شناخت

 

پرواز را چه کس بجز افلاک می شناخت

بانوی آب را پدر خاک می شناخت...

 

نام پدر همیشه به دنبال مادر است

خیر العمل محبت زهرا و حیدر است

درلحظه ي گودال پيراهن ندارد...

گفتن ندارد

كوچه شلوغ و جاي يك سوزن ندارد

نامرد مردم

حق علي و فاطمه خوردن ندارد

مادر به خود گفت

شايد كسي كاري به كار زن ندارد

من از نبي ام

حتما كسي كاري به كار من ندارد

افتادن زن

درپيش چشم ديگران ديدن ندارد

برخيز مادر

زينب پناهي غير اين دامن ندارد

وقتي حسينت

درلحظه ي گودال پيراهن ندارد...

مجید تال

رو گرفتـــن از علی بسیار مشـکل‌ســـاز شد...

 

کار مشـکل‌ســــاز شد

خـــانه‌داری با تن تب‌دار مشـکل‌ســـاز شد

ســــعی دارد پـا شـود

ســعی او هربار شد تکرار مشـکل‌ســـاز شد

رفت تا جـــــارو کنـد

خانه جــاروکردنش این‌بار مشـکل‌ســـاز شد

حــــرف با پهــلو زد و

نیش تیـز در همان مسمار مشـکل‌ســـاز شد

دست سنگین جای خود

وقت سیلی خوردنش دیوار مشـکل‌ســـاز شد

مشــکلاتش یک‌ طرف

رو گرفتـــن از علی بسیار مشـکل‌ســـاز شد

 حامد تجری

جای مادر کی حسینت رو در آغوش بگیره...

 
خیلی زوده که وداع من و تو سر برسه
با جدایی چرا این قصه به آخر برسه

جای مادر کی حسینت رو در آغوش بگیره
به خدا زوده که زینب به برادر برسه

در نفهمید مگه قلب یل خیبری تو
بذا دستای من اینبار به این در برسه

کار دنیا رو ببین من باید اینجا باشم و
در به پهلوی گلِ فاتح خیبر برسه

سخته زن جارو کنه خونه رو با دست کبود
حال زن بد باشه و خوب به شوهر برسه

سر سفره تو بشین، من به حسین لقمه می‌دم
سخته دستای کبود تو به اونور برسه

خوب می‌شد کاشکی که زخمات آخه اینجوری علی
چی بگه وقتی دوباره به پیمبر برسه

همدم ابوتراب! قرار نبود تنها بری
چادر خاکی تو تنها به حیدر برسه

میدونی چی به سر علی میاد اون شبی که
از یتیمات ناله‌ی : مادر مادر ... برسه

کی می‌دونه که چقدر خون میشه قلب باغبون
وقتی بالای سر لاله‌ی پرپر برسه

بذا بند کفنو وا کنم و موی حسین
بار آخر به سر انگشتای مادر برسه

بذا برداره نسیم خاکتو معلوم آخه نیست
که طواف حرمت کی به کبوتر برسه
 
قاسم صرافان

السلام علیک یا زهرا،چه بلایی سر تو آوردند...

شعر مقتل حضرت زهرا در ادامه مطلب درج شده است.

انشالله حق روضه ادا شود.

ادامه نوشته

در حیرتم دوزخ و درب بهشت ، نه!

آتش گرفت این  در و آتش گرفت دل

افتاده بود مادر و آتش گرفت دل

 

در حیرتم دوزخ و درب بهشت ، نه

می سوخت قلب حیدر و آتش گرفت دل

 

بعد از گذر زکوچه که افتاد مادرم

افتاد بین بستر و آتش گرفت دل

 

آن موقعی که پیرهن دست باف را

می داد دست دختر و آتش گرفت دل

 

شعله وسیع تر شد و رفت کربلا

آنجا که سوخت معجر و آتش گرفت دل

با این همه سپاه توان جدال نیست...

حرمت شکسته اند و نوشتند ملال نیست

کشتند اهل خانه و گفتند قتال نیست

 

اصحاب هر کدام به دنبال خویشتن

حتی به گوش شهر صدای بلال نیست

 

از کوچه از حسن و بغض در گلوش

خانم بیا بگو که دیگر مجال نیست

 

حرف اهالی است در این هفته اخیر

زهرا به گردن علی  آیا وبال نیست؟

 

حورای آسمانی خاکی نشین تورا

با این همه سپاه توان جدال نیست

 

وقتی که بیت وحی به آتش کشیده شد

آتش زدن به خیمه زینب محال نیست

رشته های چادرش بازار گرمی خداست

مصحفی اعجاز دارد که کلامش فاطمه است

آن نمازی قرب دارد که قیامش فاطمه است

آن که من هستم فقیر ابن الفقیر خانه اش

آن که من هستم غلام ابن الغامش، ...فاطمه است

دست بوس فاطمه بودن کمال مصطفاست

در مقامات نبی این بس مقامش فاطمه است

حکم زهرا بر تمام انبیا هم واجب است

شرع ما پیغمبری دارد که نامش فاطمه است

حج زهرا ظاهراً بیت الحرامش مرتضاست

حج مولا باطناً بیت الحرامش فاطمه است

فاطمه امر خداوند است و مأمورش علی ست

پس امام اول عالم امامش فاطمه است

مصطفی؟ یا مرتضی؟ یا فاطمه؟ یا هر سه تا؟

مانده ام از این سه تا اصلاً کدامش فاطمه است

رشته های چادرش بازار گرمی خداست

صبح محشر هم دلیل ازدحامش فاطمه است

عقل ها راهی ندارند و زبان ها الکنند

در مقام اهل بیتی که تمامش فاطمه است

علی اکبر لطیفیان

این که دیگر نزنی شانه به موی زینب...

هر چه بود، از در و دیوار خودم فهمیدم

حاجتی نیست به اصرار خودم فهمیدم

راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه

از فرورفتن مسمار خودم فهمیدم

این که یک حادثه رخ داده در آن کوچۀ تنگ

از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم

این که دیگر نزنی شانه به موی زینب

از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم

همه گویند دگر رفتنی است این بیمار

به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم

از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه؟

حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم

گفتند مست بود و صدایی نمی شنید...

وقتی میان کوچه سند پاره پاره شد

چشمان غصّه دار فلک پر ستاره شد

ناموس کبریا وسط کوچه های تنگ

محصور یک شقی صفتِ بدقواره شد

تهمت زد و به دختر طاها دروغ بست

داعیّه دارِ دین، پسرِ زشت قاره شد

گفتم، گفت زود سند را بده به من

گفتم، بعد از آن که ستم بی شماره شد

با پنجه وسعت فدک اش را وجب گرفت

سیلی برای غصب فلک راه چاره شد

گفتند مست بود و صدایی نمی شنید

آنقدر زد که غنچه یاس اش عصاره شد

پا زد که بارِ شیشه ی آنرا بیفکند

اوّل نشد ولی چو لگد زد دوباره شد

چادر به پای مادر سادات گیر کرد

افتاد روی خاک و دلش پر شراره شد

گفتند یک طرف زده سیلی ولی حسن

پیگیرِ جستجوی دو تا گوشواره شد

آن قدر ضربه ی پا خورد به در تا كه شكست...

رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد

بر درِ خانه ی خورشید شراری افتاد

فاطمه ظرفیت کل ولایت را داشت

وقت افتادن او ایل و تباری افتاد

آن قدر ضربه ی پا خورد به در تا كه شكست

آن قدر شاخه تكان خورد كه باری افتاد

تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا

او کنارِ در و در نیز کناری افتاد

بعدِ یک عمر مراعاتِ کنیزانِ حرم

فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی

سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند

به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد

همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد

وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود

چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد

آن قدَر فاطمه از دست علی بوسه گرفت

بعد از آن روز دگر رفت و کناری افتاد

علی اکبر لطیفیان 

چهل نفر میزدند مادر را...

پشت در میزدند مادر را

بی خبر میزدند مادر را

یک نفر بود پشت در اما . . .

چهل نفر میزدند مادر را

کوچه ی ما پر از اراذل شد

در گذر میزدند مادر را

عده ای با قلاف ، با کینه

انقدر میزدند مادر را

تا که دستش به مرتضی نرسد

بیشتر میزدند مادر را

هر که از ره رسید او را زد

رهگذر میزدند مادر را

مرد جنگی یقین سپر دارد

بی سپر میزدند مادر را

پیش رویم زدند آقا را

پشت سر میزدند مادر را

 

پ.ن: آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبت امک فاطمة الزهرا

چرا تنها؟...

                                            چرا تنها؟!


ما که با هم یه روز از عالم بالا اومدیم

پس چرا تنها می‌ری؟ ما مگه تنها اومدیم


بی‌تو این خونه پر از غصه، پر از دل تنگیه

می‌دونی بی تو مدینه غروباش چه رنگیه؟


دیگه تو چشمای کی عکس خدا رو ببینم؟

بعد از این رو به کدوم آینه‌ باید بشینم؟


می‌دونم باید بری، اینجا دیگه جای تو نیست

کوچه‌ی این آدما جای قدمهای تو نیست


می‌دونم وقتی بری، تنهاترین ماهی می‌شم

منم از اینجا می‌رم، کبوتر چاهی می‌شم


وای اگه شور مناجاتتو از شب بگیرن

وای اگه سایه‌تو از رو سر زینب بگیرن


وای اگه فردا حسین سراغ مادر بگیره

وای اگه بهونَه‌تو حسن ز حیدر بگیره


آسیاب دستی صداش هنوز تو گوشم می‌خونه

ذکر «یارب یارب»ت همیشه یادم می‌مونه


خدا می‌دونه فقط یه آرزو رو دلمه

که بیام خونه بگم: سلام! کجایی فاطمه؟